I feel like a track
which has been recorded
but never has been listened
|
I feel like a track which has been recorded but never has been listened + نوشته شده توسط آقا در یکشنبه دهم مرداد 1389 و ساعت
1:13 قبل از ظهر |
اگه ماشین زمان داشتم و قرار می شد بر گردم به عقب،می رفتم خونه ی دوست دختر اولیم.
۱۸یا۱۹سالم بود که گفت بیا،منم از خدا خواسته رفتم. بزار دقیق بگم کدوم لحظه،وقتی ما در حال حرکت زدن بودیم که صدای زنگ در خونشون اومد. هنوز سردی عرق روی بدنمو یادمه.داشتم به این فکر می کردم که تو کلانتری چی بگم،یعنی تا اونجاش برام قطعی بود.هه چه لرزشی افتاده تو بدنم یادش بخیر. دلم واسه دختره تنگ شده کاش شمارشو پاک نمی کردم.لاقل وبلاگمم جهانی نیست که بیاد بخونه و اون به من بزنگه لاقل. بزار شاید به قبل تر بر گردم... حدودن ۴،۵ سالم بود که رفتم تو کار دختر داییم.فکر کنم ۲،۳ سال ازم بزرگتره الان نمی دونم کجاست. یادمه می رفتیم پشت لاهاف دشک قایم می شدیمو لب همو می بوسیدیم آخرشم دستمون رو شد و دایی خدا بیامرزم گفت که اگه یه بار دیگه این کارو بکنی دولتو می کشم.منم از ترس کشیده شدن اندام تناسلیم عطای کار را به جزایش بخشیدیم.
+ نوشته شده توسط آقا در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 و ساعت
1:29 قبل از ظهر |
به عکس غورباغه ی چسبیده به لیوانم که توش قبلن چای بی مزه ی کم شیرین ریخته شده بوده بود نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم چند نفر از ادمای دنیا هستن که قراره پس فردا تور ماسوله ببرن و تا حالا ندیده باشنش
به گیتار خاک خوردم نگاه می کنم و با خودم فکر میکنم چند نفر تو این دنیا هستن که گیتار ۳۰۰ هزار تومنی بخرن و یه بارم نزننش به ساعت نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم چند نفر تو این دنیا هستن که ساعته ۱ شب از الافی بععد از ۱ سال تو وبلاگشوون مطلب بنویسن
یک سال پیرتر شدن رو به خودم و تمامی هم باشگاهیان و هیأت امنای دانشکده ی زبان های خارجه ی واحد تهران مشهد تبریک می گم. + نوشته شده توسط آقا در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 و ساعت
0:58 قبل از ظهر |
دلم برای آن کلیکت روی بلاگم تنگ شد...
دلم برای آن نیم نگاه عاشقانت بر پستهایم تنگ شد... دلم برای آن کامنت هایت ای دوست،به اندازه ی سوراخ جوراب پای مورچه تنگ شد... دلم برای تو و فقط تو و چشمهای سیاهت که سیاهی آن به قهوه ای می زند تنگ شد... دلم برای سفر به کامپیوترت از طریق اینترنت دیال آپ تنگ شد... دلم برایت تنگ شد،تنگ می شود و تنگ خواهد شد. برای همین هم نوشته هایم نیازی به وزن و قافیه ندارد. پس بیا دل از این دنیا بکنیم و پرواز کنیم به سرزمین رقص. جاییکه تمام مردمانش می رقصند. در غم،در شادی، برای مراسم عروسی و برای مراسم ختم و حتی در زمان دعا. بیا با هم به آنجا برویم و کمی شادی کنیم. بیا تا کمی قر بدهیم و جنگولک بازی کنیم. بیا جرئه ای بنوشیم و در عشقولانه های آخر شب، دل از این زندان تباهی آزاد کنیم. از من نپرس چرا سرزمین رقص، چون به تو خواهم گفت: زندگی همان رقص است و ما رقاصه های آن. پس لباسهایت را در بیاور و بگذار امروزمان را فقط به خاطر بودنمان جشن بگیریم و در گوشم نجوای آهنگ را زمزمه کن، چون صدایت به من امید می دهد. دوست من! بیا تا فردا که تو پیر شدی و من پیرتر، فردا که دیگر نتوانستیم از روی صندلی خستگی و تنبلی بلند شویم، به یاد این شبهایمان بی افتیم و چشمکی به هم بزنیم. بیا دوست من! بیا که آهنگ"خوشگلا باید برقصند" را برای من و تو سروده اند.:) + نوشته شده توسط آقا در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت
2:10 بعد از ظهر |
دور: سرم پایین، مردی که من را برادر خود نامیده، منتظر است تا علامتی بدهم که حالم خوب است. "ممنون آقا، مرسی". منتظر دور شدن صدای موتور سیکلت سوارها می شویم. پسر دیگری که دوستم است وارد حیاط شده و از ترس مجروح بودن، مرا وادار به وارسی از بدنش می کند."بابا به خدا چیزیت نشده، چی صورتت؟ نه اونم سالمه، جای ضربه روش نمونده". صورتش را آبی می زند. من به خوبی مردی می اندیشم که مرا از شر آن دیو صفتان نجات داده و دوستم به خرابی مدل موهایش. روی کتف و گردن او جای عقده های آن سیه رویان سیه دل نمایان است. بار دیگر از آن فرشته ی نجات تشکر کرده و به آنکه چرا زمان کتک خوردن، نه احساس درد کردم نه احساس ترس؟ فکر می کنم. به خانه سرازیر می شوم. هوس نان بربری تازه با خامه، طعم تلخ توضیح حادثه به خانواده را برایم کمی شیرین می کند. مادرم شربتی بهم می دهد تا گلویم تازه شود. در زمان ورود به خانه، من صورتم را طوری گرفته بودم که گویی دماغم ترکیده است تا کمی او را اذیت کنم. به شوخی بدی که کردم می اندیشم و ضربه های تازیانه وار نگاه نگران او مرا به غلط کردن می اندازد. بگذارید حادثه را برایتان بگویم: دور تر: چیزی ته قلبم می گوید که امروز دیگر اگر نوبتی باشد، نوبت من است که کمی از طعم شیرین عدالت و آزادی بیان که در میهنم، تنها کشوری که به معنای واقعی کلمه آزاد و دموکراتیک است!، بچشم. من دور تر از دوستانم در حال حرکت هستم که یکی از بچه ها احساس می کند که بهتر است مسیرمان را تغییر دهیم. وارد کوچه ای می شویم تا به خیابان ق. برسیم. موتور سواری سر کوچه برای مدتی ما را نگاه می کند و بعد از آن حرکت می کند. ما به سر کوچه نزدیک می شویم که با سوسکانی مواجه می شویم که نه پرواز بلکه بر موتوران سوارند. آنها به دنبال ما همچون سگان، ما در بازی را می یابیم. همگی مان امید به رفتن تو را داشتیم که شیطان، بذر ترس را در دل صاحب خانه ی آن در، ۲دستی فرو می کند و در بسته می شود. تازه شروع به دویدن می کنیم که چیزی آن پایین ته ته قلبم بهم می گوید"خر جان دیگر دیر شده است". پس من به یاد فیلی که از درخت گیلاس آویزان شد تا خود را گیلاس جا بزند،پشت درختی قایم می شوم. ۲ موتور سیکلت سوار از جلویم رد می شود اما گویی اراده ی خدا بر آن است که امروز،روز هدایت من به راه راست باشد. پس او ازرائیل را به سراغم می فرستد. با خود در حال اندیشیدن به آنم که چگونه ازرائیل توانسته موتورسواری یاد بگیرد؟!، که پس گردنی ای مرا به جلوی در خانه ای هدایت می کند. به جلوی در خانه که می رسم آن فرستاده ی خدا دست به کار عجیبی می زند. من به دیوار چسبیده و او به طرز غریبی سعی در در آوردن پیراهن من می کند. تقریبا در حال لخت شدن بودم که (گویی خدا به یک فرشته غنایت نکرده و تمامی فرشتگان را برای هدایت فرستاده) موتورسوار دیگری سر می رسد. صدایی در حال اصرار به این است که من،برادر اویم و لباسم در حال در آمدن است که موتورسوار جدید به چشمان من چشم می دوزد. به من می گوید برو تو خونه و مرا هولی می دهد. نزدیک: شربتم تمام شده که خبر می رسد یکی از دوستانم لنگان لنگان در کوچه در حال خزیدن است. به کوچه دویده و با او که همچون یویو به این سمت و آن سمت حرکت می کند مواجه می شوم" علی چی شد؟ چی کارت کردن؟ اوه اوه گاز فلفلم که تو چشات پاشیدن! اشک ریزان می گوید"بابا افتادن به جونم و شروع کردن با توم زدن تو سر و صورتم، یکیشون شروع کرد به زدن به بین پام، اون یکیم گاز فلفل رو پاشید به سر و صورت و حتی بدنم". ادامه می دهد:" اولش که شروع به دویدن کردیم، من خواستم برم تو یه خونه که درش باز بود که یارو در رو بست. رفتم اون یکی خونه که تونستم برم توش ولی صاحب خونه شروع کرد به داد و قال که آره بیاین یکیشون اینجاست. اونا هم ریختن و حالا نزن و کی بزن". او گریان، من جوشان، داشتیم به دو چیز متفاوت می اندیشیدیم: من به لطف آن مرد خوب، او به نامردی آن سوسک صفت. طعم تلخ گفته ی او حتی با هوس خوردن نان بربری تازه با خامه نیز شیرین نمی شود. کاش... حال: توی اتاقم نشستم و شعری زیبا در کتاب ...تا رهایی اثر حمید مصدق را با خودم زمزمه می کنم : آبی،خاکستری،سیاه چه شبی بود و چه روزی افسوس! با شبان رازی بود. روزها شوری داشت.
ما پرستوها را، از سر شاخه به بانگ هی،هی، می پراندیم در آغوش فضا. ما قناری ها را، از درون قفس سرد رها می کردیم.
آرزو می کردم، دشت سرشار ز سرسبزی رؤیاها را من گمان می کردم، دوستی همچون سروی سرسبز، چار فصلش همه آراستگی ست. من چه می دانستم، سبزه می پژمرد از بی آبی؛ سبزه یخ می زند از سردی دی.
من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست قلبها، ز آهن و سنگ قلبها، بی خبر از عاطفه اند.
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد!
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را باز نکنیم.
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون ـآویزد
کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت، دشت باید شد و خواند. + نوشته شده توسط آقا در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت
8:36 بعد از ظهر |
امروز: دستی به سر کچلم می کشم.حس خوشایندیست.به چهره ام در آینه می نگرم،می نگرم و می نگرم..........لبخندی کوچک صورتم را فرا می گیرد. پری روز: هنگام خروج از منزل ۵۰ تومانی(سکه) از دستانم می غلتد و می افتد روی زمین،از خود سوالی احمقانه می پرسم:چرا؟ جهت تهیه ی آب معدنی به مغازه می روم. سوال همیشگی مغازه دار:رفته؟ یا برگشت؟ به صورت همچون کاراکتر کارتونی Pat او می نگرم. میجوابم :بلی،رفت است،یک بزرگ لطف کنید. در حال نگریستن به من، منتظر 300تومانی اش است.دستم در جیب، به یاد پیشنهاد پدرم می افتم"اگه حال داری این جمعه بریم شمال؟". در کلنجار در اینکه با او در شمال چه غلطی خواهم کرد، 50تومانی نحس (سکه)را با انگشتانم حس می کنم. دستم آن را به شدت گرفته ولی هنگام در آوردنش، دوباره از دستم می افتد. با خود می اندیشم:صدقه دادن هم بد نیست! اما حس احمقانه ی کنجکاوی مرا از اینکار باز می دارد. به باشگاه می روم. در برگشت، دوست دوست دختر قبلیم در حال عبور از خیابان بود. حس کثیف شهوتم با حس تمییز عشق در هم می آمیزد. حس او برایم عجیب است. چشمان هیزم، من را،همچون غورباقه ای به دنبال پروانه، به دنبال او می کشاند. نگاهی به من میکند و آن در(door) آینه ای لعنتی شان را می بندد. دیروز: تو گویی این حسین کاملا سفیه است. از اول شروع جلسه ی امتحان، در حال ناقاره زدن روی اعصاب صاحب مرده ی من است. من هم تازیانه ی زبانم را نثار روح سخیف او می کنم و می گویم:"بس کن دیگه بابا! بذار بنویسم بعدش بهت می رسونم". او همچون الدنگی با کفشهای مردانه مرا می نگرد. خانوم الف.ز را که در گوشه ای نشسته و با چشمانی ملتمسانه، منتظر رسیدن تقلب از دیار باقی است را می بینم. این حس کثیف شهوت، دوباره زبانه می کشد. بعد از ظهر دیروز: در خانه ی یکی از دوستان(از بردن اسم او معظورم)در حال دیدن مراسم سالیانه ی اهداء جوایز به فیلم های مربوط به جفت گیری انسان بودیم که ناگاه سوالی در ناحیه ی اتصال بصل النخاع به مخچه ی مخم شکل گرفت. "چه حسی دارد جفت گیری بدون عشق؟". این کار مثل آن است که سیگار را بدون رخصت از پدر روشن کنی که حسی همراه با نفرت اما لذت، که همانا با خواری و حقیری همراه است، به تو دست می دهد. بعد از بعد از ظهر دیروز: با سیامک در حال عبور از زیر تونل رسالت به سمت شرق هستیم که صدایی همراه با شوک ما را وادار به نگاه به جلوی ماشین می کند. من به عنوان راننده ی پرایدی که از عقب به وانت باری، که وسایل پشتش از قسمت بار آن بیرون زده، برخورد کرده از ماشین پیاده می شوم. کاپوت ماشین به علت برخورد با چوبهای پشت وانت بار خم شده و قسمت وسط آن کمی ورم کرده است. راننده ی وانت بار همچون پیر زنی وسواسی ماشینش را وارسی کرده و به من می گوید:"این جای ماشینم یه کم خم شده"! چشمانم را به چشمان او می دوزم و می گویم:"ماشینم با بارت برخورد کرده!". او می نشیند و می رود. ضبط ماشین روشن و ترک a dustland fairytale اثر گروه The Killers در حال خواندن، با سیامک به سگی بودن زندگی می اندیشیم و من به تنهایی به نحسی آن 50تومانی(سکه). بعد از بعد از بعدازظهر ذیروز(دیشب): سیامک را جلوی خانه شان ریخته و به سمت مرکز حرکت می کنم. در ترافیک همت، موهای بلندی(blond) که با یک صورت برنزه و روژه لبی قرمز مکمل شده، توجهم را جلب می کند. ترکیبی بسیار عالی که تو گویی او سیندرلای قصه هاست. به آن چشم ها می نگرم. نه حس شهوتی به من دست می دهد و نه حس عشق. جستجوگر مغزم به من میگوید:"روحی پیدا نشد." آینه ی وسط ماشین را به سمت صورتم می چرخانم. طرح صورتم را قبلا برایتان توضیح داده ام، صورتی سبزه همراه با ریشهای کج و موج،همچون زمین چمن ورزشگاه شهید شیرودی، و موهایی که به صورت غریبی به سمت بالا رفته که در آینه نمایان است. به چشمانم می نگرم، نه حس کثیف شهوتی به من دست می دهد و نه حس تمییز عشق. دوباره جستجوگر مغزم ارور(error) می دهد که"روحی پیدا نشد." حس رقاصه های کاباره های خیابان 21 واقع در قسمت down town شهر new york city بهم دست می دهد. گویی برای ظاهرم زنده ام. ساعت 10 شب است و من در به در به دنبال آرایشگاهی(پیرایشگاهی) باز از این خیابان به آن یکی می خزم. گوشه ی خیابانی سرابی برای منه گمشده پیدا می شود. به صورتم، نشسته در پیرایشگاه، نگاه می کنم و به سوالم در این مورد که"چرا همیشه برای کچل کردن، موهارو از وسط سر می زنند"فکر می کنم. بر حس ترس از فکر دیگران غلبه می کنم. دلاک باشی قدیم(آرایشگر جدید و پیرایشگر جدیدتر) موهایم را به خاطره ها می فرستد از وسط! بعد از بعد از بعد از بعدازظهر دیروز(بعد از دیشب یعنی نصفه شب)در خانه: به سوالات فکورانه ی پدرم می اندیشم که می پرسد"چرا کچل کردی؟چیزی شده؟اگه چیزی شده بگو؟ خواهرم روی مبل نشسته و من همچون گربه ای ملوس و پشمالو٬ سر کچلم را به سمت او برده و ملتمسانه خواستار نوازش او می شوم. حس قشنگیست. از او می خواهم بارها و بارها سرم را نوازش کند. و من غرق در احساسات خود می شوم.غرق... ....به آینه ی اتاقم چشم می دوزم٬ و منتظر یک لبخند کوچک از ته قلبم می مانم. سر نوشت:این پست رو دیروز می خواستم بذارم که به دلایل احمقانه ای نشد. + نوشته شده توسط آقا در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت
5:18 بعد از ظهر |
مغرورم ... ...ولی کچل کردم...
........حالا هی از روزگار بد بنال........ ..............من آن باد صبا را مچل کردم..........
..................تو گویی آرش کمانگیر من............... .......................من آن چشم انتظار دیدار دوست.........
خمره آبی در دست....چشمه آبی دور دست....... ...................................اسم ما،خار و خس.....یاخچی آباد،دربست.
+ نوشته شده توسط آقا در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت
1:15 قبل از ظهر |
با رفیق شفیقم قرار داشتم.می خواستم شارزر گوشیم (Motorola c115)رو ازش بگیرم. از میون بسیجی ها و گاردی ها و پلیس هاو...(والاه فکر نکنم دیگه نیرویی مونده بود که برای حفاظت از جان و مال و ناموس مردم!!!تو خیابونا نباشه!)رد می شدم،کاش باور می کردم. حدود 10 دقیقه منتظر شدم(از انتظار متنفرم)،دوستم با چشمایی سیاه تر از همیشه اومد پایین و گفت:یه دختر رو تو تلویزیون دیده که جلوی پدرش با گلوله ی تیری پر از کینه و ترس کشته شده.یک شهید. تو چشاش هق هق گریه ای نهفته بود.سوار ماشینش شدیم. حدود یک ساعت با هم بگو مگو کردیم.من می گفتم که با ناراحتی چیزی درست نمیشه و اون می گفت نمیشه ناراحت نشد،نمیشه کور بود.نمیشه لال بود.نمیشه کر بود. شاعر میگه(اسمش رو نمیدونم،اول شعرش رو هم یادم نیست) "لال شوم،کور شوم،کر شوم اما محال است که من خر شوم" رفیقم راست می گفت.آخه چرا باید به خاطر این قدرت لعنتی اینقدر به مردم ظلم کرد؟ میدونم تقصیر ظالم نیست که ظلم میکنه و تقصیر مظلومه که مظلومه(به قول حضرت علی)ولی نه دیگه اینقدر آخه نامردا. آخه مگه اینجا جنگله که هر کی بیشتر زور داشت بقیه رو بخوره!؟ من از اون کسی که من رو میزنه ناراحت نمیشم ولی از کسیکه اون دیوانه هارو به جونم میندازه ناراحتم.من از زهری که منو میکشه ناراحت نیستم حتی از مار یا عقربی که این زهر رو درست می کنه ناراحت نیستم ولی از اون کسی که این زهر رو تو غذام میریزه ناراحتم. منم وقتی راهنمایی و دبیرستان بودم چون گنده بودم به یه سری ظلم کردم وزور گفتم.امیدوارم بدونن که الان پشیمونم ولی آیا اون زخم هایی که ممکن هست زده باشم پاک میشه؟ آیا اون نفرتی رو که تو دل یه انسان کاشتم از بین میره؟ آیا اون فهمیده که مشکل از کوچیکی اون نبوده؟ آیا اینقدر بزرگ هست که منو ببخشه؟ دیروز داشتم یه مقاله درباره ی نظام های پوپولیستی(نظام های شعارگرا که وعده زیاد میدن ولی عمل نمیکنن)میخوندم.تو مقاله از کشور دوست و برادرمون ونزوئلا! و هوگو چاوز اسم برده شده بود که الان داره تنها شبکه ی منتقد دولتش رو به جرم همکاری با دشمن(تو خود عاقل،دانی دشمن کیست!)تعطیل میکنه.آخه تا کی این بازی ادامه داره؟تا کی حرفای مبهم و بی پایه با یه دشمن خیالی خبیس شنونده داره؟ همکلاسیم نسترن گفته بود حرفام سیاسیه.آخه ما هر چی میکشیم از این سیاسته. دوستمون(منظورم نه دوست بلکه شخص است)برگشت گفت آره شما می خواین شخصی بیاد که ناموستون لخت و پتی بیاد بیرون و فحشا خونه باز بشه،هی دم از آزادی میزنید که فحشا رو گسترش بدید. به عنوان یه شخص نظرش محترم ولی آخه تا کی با این بازیه با ناموس و لخت بودن خواهر و مادر و باز شدن فحشا خونه میخوایم خودمون رو بازی بدیم و گول بزنیم. اصلا یه سؤال:مگه زنها و دخترهای جامعه ی ما ضعیفه هستند که ما مردا(منظورم خودم نیستم که من خیلی وقته از مرد بودن استعفا دادم،این آقای مردمون با مردونگیش خود ارضایی کنه)بهشون بگیم چی بپوشن چی نپوشن؟ اصلا مگه اونا خودشون عقل و فهم ندارن که منه پاپتی بهشون بگم که چی کار بکنن یا چی کار نکنن. آخه اگه شماها(منظورم دوستمون و دوست های دوستمون هست)مرد بودید که با دیدن موی سر زن یا قسمتی از بدنش به اوج لذت جنسی نمیرسیدید.آخه تا کی می خواید شأن مردها رو به اندازه ی یه خروس پایین بیارید و زن ها رو به عنوان یه وسیله در اختیار خودتون بدونید؟ مگه همین زنها که ما به عنوان خواهر،همسر و د ختر تو سرشون می زنیم فردا قرار نیست مادر بشن و به بچه هامون درس زندگی بدن؟منم اگه مادرم یه ضعیفه بود مطمئن باش یه عقده ای میشدم که الان ماشاالاه ماشاالاه تو تمام میدونا می بینیشون که به جون مردم می افتن. زنها از نظر فیزیکی با مردا فرق دارن،درست،احساساتی ترند،درست،ولی مگه این چیز ها باعث میشه که حقوقی برابر و مساوی مردها نداشته باشند؟ اون ها هم بنده ی همون خدا هستند. آخه تا کی به اسم غیرت و تعصب می خوایم مانع پیشرفت عزیزانمون بشیم؟ منظور ما از آزادی چیزی خیلی فراتر از لخت بودن و رفتن به فحشا خونه است،خیلی.امیدوارم اونایی که خودشون خروس هستند مارو با خودشون مقایسه نکنن. پائولو کوئیلو میگه آزادی یعنی حق انتخاب.من به این آزادی اعتقاد دارم. وارد آزادی بیان و عقیده نمیشم چون از اتاق فرمان اشاره میکنن که وقت فقط برای خداحافظی آخر مونده. امیدوارم ما مردا از مرد بودنمون(بخون نامرد بودن)دست برداریم وخوانوم های محترم هم بدونن که خیلی وقته که ضعیفه نیستند(میدونم خیلی هاشون می دونن و نیاز به ذکر کردن بنده نبود) به همه ی مادرهای شجاعمون هم میگم که شما خیلی از مردها مردترین. در ضمن شهیدا بدونن که تو قلب من و رفیق شفیقم برای همیشه جاودانه هستید.من خیلی از اونایی که به خاطر اعتقادی که دارن،شهید می شن ترسوترم،خیلی،ولی جرأت اینو دارم که به فردا امید داشته باشم،حتی اگه رنگ فردا خاکستری باشه. شب بخیر. + نوشته شده توسط آقا در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت
2:3 قبل از ظهر |
زمان معلم بزرگی است،اما حیف که همه ی شاگردانش را می کشد.
هکتور برلیوز + نوشته شده توسط آقا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت
12:55 بعد از ظهر |
من امروز یه عزادارم.
امیدوارم اونایی که شهید شدن بدونن ما تنهاشون نمیذاریم. مطمئن باشن که نمیذاریم. + نوشته شده توسط آقا در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت
11:18 قبل از ظهر |
دیشب تا ساعت 2:30 شب بیرون بودم... حس خوبی بود،صورت های خندون مردم... این انتخابات یه چیز دیگه هستyou know what Im saying! واقعا نمیتونم 4سال دیگه این یارو تحمل کنم...حالا اگه دوش بگیره یه کم بهتر میشه! به خاطر احساس قشنگی که مردم بهم دادن امیدوارم میر حسین رئیس جمهور بشه:) در ضمن دروغ ممنوع! + نوشته شده توسط آقا در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت
12:10 بعد از ظهر |
سرم رو بالا میارم،تو آینه یه پسر 20 ساله با صورت سبزه که ریش های کج و موجش که هنوز حال و هوای نو جوونی رو داره و 2 هفته ای هست که رنگ و روی ریش تراش رو ندیده با ابروهای پیوسته با چشمای به رنگ قهوه ای تیره با مژه های بلند که وقتی بچه تر بودم خواهرم با دختر خاله هام و دختر داییم می نشستن و شروع می کردن به شمردنش،با جوش های ریز که از اثرات هوای کثیف تهران. صورتم رو می شورم و از دستشویی میام بیرون،خونه ی 78 متری با یه پذیرایی و 2 اتاق خواب و آشپزخونه منتظرمه.اتاقم حدودن 12 متر هست که به زور یه پسر به قد 185 با وزن 89 توش جا میشه، با یه صندلی راحتی و یه میز کامپیوتر بزرگ زشت و یه کمد ایساده ی لباس که لباس های مردونم رو که الان دیگه همشون چسبون شدن توش هست،همراه با تختم.دیوار هاش حدود 2 سال هست که رنگ تمیزی رو به خودش ندیده و میتونم به جرات بگم که ازش متنفرم.میز کامپیترم روش همه چیز هست، از پشه ی به قتل رسیده تا دیکشنری آکسفورد المنتری. یه آدم آهنی دارم که هیشکی مثل اون رو تو دنیا نداره،وقتی بچه بودم از آمپول کلی می ترسیدم، یه بار مامانم بهم گفت که اگه قول بدم و گریه نکنم آقای دکتور(گرگانی بود اسمش)بهم اونو جایزه میده،هیچوقت یادم نمیره چه حالی بهم داد.کاش الانم گریه کردن مساوی با جایزه بود.یه عکس از جوونیای علی دایی هست که نمیدونم مال کیه،آخه این میتونه مال کی باشه؟یا خدا!.2 3تا هم ماشین دارم که فقط میتونم بگم یکیش فولکس قورباقه ایه.زمانیکه 6 سالم بود با در خودکار و با انگشت اشاره و کناریش رو زمین دراز می کشیدم و شروع می کردم به فوتبال بازی کردن،اون زمان فوتبالیست ها رو نشون می داد،یادش به خیر. لباس هام رو پوشیدم،مردونه می پوشم که دانشگاه گیر نده بگه تنگه،ماهیچه های سینم از روی لباس هم معلومه،دیگه الان یک سالی از باشگاه رفتنم میگذره،اول قرار بود خطی کار کنم ولی حجم آوردم،راستش زیاد حال نمیده که همه بهت نگاه کنن ولی دیگه نمیتونم ولش کنم.جالبه زمانیکه با قشر فرهیخته حرف میزنی میگن قشری که این ورزش رو میکنه خیلی چیزا حالیش نمیشه و یه جورایی داخل آدم حسابشون نمیکنن،از این جالب تر وقتی که قشر بدنساز هم اون یکی هارو آدم حساب نمی کنه. این ورزش رو انتخاب کردم که حس قدرت بهم بده،حس اینکه منم یه چیز دارم برای نشون دادن،که منم هستم،ولی جالب این جاست که الان بیشتر احساس ضعف میکنم،احساس کمبود شدید می کنم،حس می کنم گم شدم،نمیدونم کارتون هرکول رو دیدی یا نه،یه جای کارتون شیطون روح دختری رو که هرکول دوست داره رو میگیره و اون رو به قعر دنیا میندازه و به هرکول میگه اگه می خوای دختر زنده بمونه باید تمام قدرتت رو بهم بدی،هرکول هم همین کار رو می کنه و دست دختر رو میگیره و از قعر باتلاق بیرون میکشه ولی خودش غرق میشه،حس می کنم منم غرق شدم و دارم میرم پایین. یه زمانی بود که هیچی که الان دارم رو نداشتم،هیچی،ولی زندگی رو حس می کردم،یادمه که یه درخت تو بلوار کشاورز بود که بعد از ظهرها میرفتم و باهاش حرف می زدم،جالبش اینجاست که اونم باهام حرف میزد،برگ هاش رو برام تکون میداد بعضی وقت ها هم هیچ تکونی نمی خورد و فقط به حرفام گوش می داد.زندگی رو مزه مزه می کردم تا اینکه دختری رو دیدم که زندگیم رو عوض کرد.دیوونه بودم و هر کاری که دلم می گفت انجام می دادم،رفتم جلو و در حالی که همه ی بدنم می لرزید بهش شماره دادم،یادش بخیر،فکر کنم بار اول و آخرم باشه که اینقدر هول شدم. یادمه که هروقت براش از احساساتم حرف می زدم می خندید،یادمه که براش شعرهای westlifeوchris de burgh رو میفرستادم،یادش بخیر کلی خز بازی می کردم ولی حسی که می داد عالی بود عالی.هر وقت از چیزی ناراحت بود میومد باهم حلش می کردیم.یه روز بهم گفت بیا خونمون،منم خریت کردم و رفتم،از اون روز همه چیز عوض شد،هر دفعه که میرفتم خونشون بیشتر میرفتم به قعر زمین،اینقدر حسش بد بود که حتی من ارضا هم نمیشدم،اون که می شد می گفت منم میومدم بیرون. بعد دیگه این قضیه قطع شد،پدرم در اومد،من آماده ی با کسی خوابیدن نبودم،اونم با کسی که خیر سرم دوسش داشتم، ولی شد.نمیگم که من پسر پیغمبرم، منم ناخودآگاه می خواستم.شرایط سختیه وقتی کسی که بهت پیشنهاد میده کسی باشه که تو دوسش داری و تو به این فکر کنی که اگه این با من نخوابه امکان داره با کسی که این نیازش رو ارضا کنه بره و این تو رو می کشه حالا چه پسر باشی چه دختر،لاقل پدر من رو در آورد. بعد از یک سال و نصفی بالا و پایین رفتن و سختی کشیدن برای جفتمون، بر گشت بهم گفت که بیا فقط دوست ساده باشیم!گفتم من این همه دهنم سرویس شد که باهم باشیم حالا می گی دوستی ساده!؟گفت آره. با خودم گفتم چه فرقی می کنه کی باشی،یکسال و نصفی تلاش کردم بهترینم براش باشم،همه چیزم رو بهش دادم،حسم رو،روحم رو،عشقم رو،شادیم رو،جسمم رو،یکسال و نیم براش زندگی کردم،ولی تهش فقط پیشنهاد یه دوستی ساده برام موند.اون همه گریه،اون همه ناراحتی،اون همه سختی الکی بود؟ منم شروع کردم به ساختن خودم،کسی که نمیدونست درس خوندن رو با چه ط مینویسن حالا دانشگاه قبول شد،بعدشم رفتم سراغ بدنم،ساختمش.ولی روحم رو گم کردم،شادیم رو گم کردم،عشقم رو گم کردم،یه زمان به دیوونه بودن معروف بودم،ولی الان یه عاقل گم و گیجم.شاید یه روزی یکی دست منم بگیره. راست میگی نوشته هام بی محتواء،ولی دیگه محتوایی ندارم که بخوام در موردش بنویسم! منم یه اسپرمی بودم که قرار نبود وارد تخمک بشه ولی شدم،فکر نکنم بابام زیاد از این قضیه خوشحال باشه ولی خودم زیاد ناراحت نیستم،شاید یه روزی برسه که بتونه منو ببخشه،شایدم من باید اون رو ببخشم که هر روز بیست سال زندگی رو به کامم زهر مار می کنه،منم اونقدر جنم ندارم که روی پای خودم وایسم و برم برای خودم زندگی کنم پس باید خفه شم و لاقل زندگی رو به کام مادرم سیاه نکنم،تنها کسی که دارم. تو هم اگه فکر کنی پولی که داری خرج میکنی یه کسی رو ناراحت می کنه بی محتوا می شی،وقتی هر روز فکر بکنی که تقصیر توء که بابات ناراحت و عصبانیه بدون اینکه بدونی چی کار کردی. وقتی می بینم این همه جوون دیگه هر کاری که دوست دارن می کنن آخرشم از باباشون طلبکارن از خودم بدم میاد،از خودم بدم میاد.وقتی همه دارن هولم میدن پایین دیگه محتوایی نمیمونه.تنها جایی که می تونم درد دل کنم همین جاست. از اتاقم بیرون میام و میرم دانشگاه. بغضی قدیمی چشمانی به رنگ قرمز فردایی خاکستری + نوشته شده توسط آقا در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت
2:49 قبل از ظهر |
تا حالا شده از شدت عصبانیت بخوای موهات رو بکنی؟ تا حالا شده وسط جاده هراز ماشین رو بزنی کنار و بشینی زار زار گریه کنی؟ تا حالا شده وقتی از خواب بیدار میشی یهو دلت بخواد جنس مخالفت رو گاز بزنی؟! تا حالا شده به استاد... دانشگاهت نظر داشته باشی و ببینی که تنها نیستی و کلی رقیب داری؟! تا حالا شده از خودت بپرسی چرا قرار آدم خوبی باشی؟ تا حالا شده از خودت بپرسی چرا قرار آدم باشی؟ تا حالا شده دلت بخواد بازیگر فیلم های ... باشی؟ تا حالا شده دلت بخواد ولی دلت نیاد؟ تا حالا شده کسی که تو رو به دنیا آورده رو ببینی که زانو درد داره و تو فقط یه آرزو داری که پاش خوب بشه؟ تا حالا شده به یکی بگی دوست دارم و اون مسخرت کنه ولی وقتی بهش پیشنهاد خوابیدن میدی توو چشات نگاه کنه و بهت بگه دوستت دارم؟ تا حالا شده وقتی کسی که دوسش داشتی بدون لباس رو به روت وایسه و دلت نخواد بری سمتش؟ تا حالا شده لخت جلوی آینه برقسی و به خودت افتخار کنی؟ تا حالا شده پرده های عفت رو بدری و هر چی دوست داری توو وبلاگت بنویسی؟ تا حالا شده با خودت رو راست باشی و بگی دوست داری با کسی باشی که روزی 2 بار باهاش بخوابی؟ تا حالا شده از ته قلب یکی رو بخوای توو دانشگاه ببینی ولی اون نیومده باشه؟ تا حالا شده لپای بابات رو بگیری؟ تا حالا شده مامان بزرگت(مامان فاطی) طوری ببوستت که نصف صورتت خیس آب بشه؟ برای من که شده. + نوشته شده توسط آقا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت
1:5 بعد از ظهر |
از زمانی که اولین دست نوشته ها رو توو ایلام پیدا کردند 5000 سال می گذره.زیگورات چغا زنبیل بلندترین بنای جهان اون موقع بود.با 5 طبقه که الان فقط 3 طبقه اش مونده و بقیه نابود شده. از زمانی که اولین دموکراسی دنیا در شهرهای یونان شکل گرفت حدود 3000 سال می گذره. از زمانیکه کورش کبیر طرح جهانی سازی رو داد حدود 2500 سال می گذره. از زمانیکه اروپایی ها (رومیان) با حمام آشنا شدند حدود2100سال می گذره.رومیان همچنین اولین و بهترین جاده های(اتوبان ها) دنیای اون زمان رو ساختند. از زمانیکه اسلام به ایران اومد بیش از1000 سال می گذره. از زمانیکه دین وارد سیاست شد بیش از 600 سال می گذره.(در اروپا قرن وسطی،در ایران خاندان صفویه،که در اروپا حدود 300 سال بعد کلیساها از مسند قدرت پایین کشیده شدند،ولی در ایران نه.) از زمانیکه اولین زنان تو تظاهرات شرکت کردند(در فرانسه،کشوری که حدود 8 انقلاب برای آزادی و رفاه و دموکراسی رو پشت سر گذاسته)بیش از 200 سال میگذره. از اولین تلاش برای آزادی و دموکراسی در ایران حدود 100 سال می گذره(دوران مشروطه). از زمانیکه انسان سعی کرد دنیا رو عوض کنه و یه جاییش کنه که فقط صلح و عشق نا محدود باشه حدود 50 سال می گذره(هیپی ها دهه 60) از دومین تلاش برای آزادی و استقلال 31 سال می گذره... ولی ما هنوز در حال جنگ برای ابتدایی ترین نیازهای انسانیمونیم... به امید پیروزی. + نوشته شده توسط آقا در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت
0:37 قبل از ظهر |
داری به حس یه خرس قطبی مادر که تو سرمای منفی 35 درجه با دستهای پشمالوی سفیدش بچشو که بهار به دنیا آورده رو بغل کرده و روی برفای قطب جنوب دراز کشیده تا به خواب زمستونی بره و اگه شانس بیاره بتونه یه بار دیگه پوزه ی قشنگه بچشو ببینه فکر می کنی که برگه ای چسبیده به دیوار دانشگاه رو میبینی که روش نوشته: لطفن بدون جوراب وارد
نشوید. + نوشته شده توسط آقا در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت
10:46 بعد از ظهر |
|
|